۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه



 



از ونگوگ بپرس

از گوشِ بريده یِ ونگوگ
حتی اگر زبانِ باد را می دانی،
از خاکسترِ جنازه یِ لورکا
يا از قبرِ در نا کجایِ شمسِ  تبريز بپرس

تو هرگز به تنهايی نمی فهمی که نوعِ بشر گاهی چه طور عاشق می شود 

بيا به سينه یِ خونينِ من هم سری بزن گاهی
آن جا می بينی
اين قلب نيست که می کوبد،
نامِ تويی تويی است که می کوبد بر سنگ آسيا
فريادِ فاتحانه یِ حلاج است

گوشت اگر که می شنود:
پايان قصه یِ سرِ بريده یِ يحيی،
 که بر دست می برد
سرخ است!

محمد فلاح نيا
دی ماه 1393

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر