بايد اعتراف می کردم! حتی حالا که همه چيز برایِ
هميشه تمام شده است:
چه قدر زمان لازم است تا تو از تویِ تک تکِ سلول هایِ بدنم
بيرون بروی؟
چه قدر زمان لازم است تا جایِ بوسه هایِ تو رویِ انگشت
هايم،
رویِ گردنم و رویِ تمامِ تنم که حالا درد می کند و آتش
گرفته است، پاک بشود؟
چه قدر زمان لازم است که فراموشم شود صبح هایِ جمعه که در
رخت خواب به من لبخند می زدی، تنها دليلِ زندگی ام در تمامِ طول هفته بود؟
چه قدر زمان لازم است که شب هایِ پنج شنبه که ليوان هايمان
پياپی به هم می خورد را با چيزِ ديگری پر کنم؟
چه قدر زمان لازم است که ببخشم خودم را و تو را و تمامِ دست
هايی که ما را بر هم زدند يک روز و يک شب به هم زدند؟!
نه به همين سادگی ها نيست، زخمی، کنارِ برکه، با عکس ماه
سخن می گويم، نعره می کشم، اما فراموش نمی شوی.
هر جا که می روم، تویِ شهر، هنوز بویِ تو می آيد، به خنده
هايمان و به دست هايمان که تا همين ديروز تنها پناه هم بودند، فکر می کنم و به
حسودی آن ها که می دانستند و خود را به نفهميدن زدند فکر می کنم و به خنده هايشان پشت
سرم فکر می کنم و حالا که خوشحال می شوند، بشنوند: روزی هزار بار می شکنم، اشک
نگاهم را پر می کند، گريه می کنم...
سه ماه، سی سال بر من گذشته است، اما هنوز هم پاک نمی شود
از خيالم، جایِ دست هايت و خيالِ چشم هايت و خنده هايی که معنایِ زندگی ام بود.
ميم.
شهريور 1393
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر