هنوز خوابِ نخل می بينم
و خواب ليمو بن
و خواب شاخه یِ زيتون.
من اهل شمال و جنوبِ همين زمينم،
اما نمی دانم چرا به خاور اندوه تبعيد شده ام
به خاور خونين،
به خاورِ خمپاره هایِ بنفش!
به خاورِ هر شب مدام دور از تو
به خاورِ اکنون، کجايی؟ چه کار می کنی، دلتنگم!
به خاورِ هر روز که نمی دانم،
کجا کدام
ترکشِ کوچک تویِ دست هایِ توست
کجا کدام گلوله ميهمانِ سينه یِ من!
به خاورِ گرمی که کوچه هایِ اولِ پاييزش هنوز عطرِ
ياس
و روز هایِ اولِ تابستانش، هنوز عطرِ نسترن دارد.
و بمب که می ترکد
و او که می ترکد
و قلبِ من که می ترکد
و من چه کار می کنم به جز که می گريم؟!
و من چه کار می کنم، به جز که ميلِ سفر دارم
و بی قرارِ تو ام، به فکر لب هايت
و من چه کار می کنم؟
به جز که می ميرم؟!
محمد فلاح نيا
مرداد1393
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر