ابراهيم
از اين به بعد برایِ امضایِ تمامِ نامه هايم می نويسم:
کسی که عاشقِ توست،
عاشقِ توست
و مثلِ سگ زوزه می کشد از دوری ات
و مثلِ ماه رنگش می پرد از دوری ات
و مثلِ باغ برگريزان می شود از دوری ات
و از دوريت مرگ که نه،
ماهی می شود رویِ پوستِ کوير.
وکوير سرد می شود
وکوير ستاره هايش را گم می کند
وکوير نخل هايش سر خم می کنند
سر خم می کنند مجسمه هایِ معبدِ بودا
و داد می کشم نبودنت را که جانم بسوختی عزيزم
درد می کشم
می کشم سخن به درازا
چون درد می کشم
و چيزی تویِ گوشم زنگ می زند
زنگِ در می زنند برایِ بردنِ ابراهيم
برایِ بت هايی که شکست در پایِ تو ابراهيم.
برایِ بردن ابراهيم آمده بودند، کسی نبود.
شلاق باز به شعر می آوردم که درد می کشم از دوری ات
و زوزه می کشم از دوری ات
و دوری ات دوره ام کرده است می فهمی؟
دوری ات که گاه گاه از پنجره سر می کشد
می کشد همه چيزم را بالا
بالا می آورم تمامِ اشک هايم را
گم می کنم مقاصدِ راه هايم را
کليدِ خانه ام را
کليدِ خانه یِ من که امن و امان بود
خانه ای که دست هایِ تو بود
بودایِ بی بديل دست هایِ تو بود نيلوفری که در آن می خفتم و در آن می مردم و زنده می شدم دوباره
با بال هایِ پروانه ای که مرا به تو می رساند باز هر بار، هر هزار بار و من عاشق می شدم و قصه از آغاز!
يکی بود که مثلِ تو بود
و يکی نبود که من نبودم.
من بودم هميشه،
کنارِ تو بودم سربازِ پياده یِ شطرنج
رنج می کشيدم از دوريت و مثلِ سگ...
آه مثلِ تمامِ مقدسات
پاک می شدم زيرِ باران
و با بوسه هایِ تو غسل می گرفتم زيرِ باران
و حرفی در ميانه نبود جز باران
و مثلِ کسی که می خواست پيراهنِ تنِ تو باشد، ابر می شدم
و می شدم شاخه یِ نرگس
و آن قدر به شعرم "و" می زدم که منتقدان حالی به حالی شوندو از هر سو فرار کنند
و فقط تو بمانی عزيزم که زيرِ تمامِ نامه هايم را برايت امضا کنم عزيزم:
کسی که عاشقِ توست عزيزم!
محمد فلاح نيا
12 بهمن 1389
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر