من از آغوشِ مردمی که هيچ وقت بر سازِ من گشوده نبود،
به اندوهِ سينه یِ تو پناه آوردم
تو چرا گوش هايت را با هر دو دست می گيری
وقتی که فرياد می زنم دوستت دارم؟
تو چرا در اين بيابانِ گرگ
شبانِ بره یِ بی چوپان نمی شوی؟
محبوبم سنگسارِ نگاهِ پاسپان هایِ سوت سوتک بدستم،
تو محکومم نکن.
بگذار به قدرِ نوشيدنِ قطره هایِ آفتاب
ميانِ بازو هايت آرام بگيرم.
محمد فلاح نيا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر