۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه



به من ياد ندادند...

به من ياد ندادند چه طور عاشقت باشم آقا
من می توانم هر روز برايت يک گل سرخ بياورم
تا در کنار فنجای چای صبحانه ات به آن نگاه کنی
و يا روی ميز کارت را پر کنم از مجسمه هایِ ريز و درشت
من می توانم توی کافه دستت را بگيرم،
سيگارت را برايت بگيرانم،
و ظرف غذايم را با تو شريک شوم
و يا می توانم روی کاناپه در آغوشت فيلم ببينم
که اين آخری را خيلی دوست دارم
ولی باور کن دست خودم نيست
به من ياد ندادند که چه طور می توانم قلبت را از شادی پر کنم
زيبا نيست، می دانم
اما دست خودم نيست!

پرکن پياله را!

محمد فلاح نيا 25 مرداد 1395

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر