۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

روياي نيمه شب تابستان

خواب ديدم ابو نواس آمده است که به ديدن زخم هاي مهيار دمشقي برويم.
توي راه يادم افتاد که فيروز يک بار زخم هاي قدس را بوسيده است و زخم ها بهتر شده اند.
دروازه هاي دمشق را که رد کرديم احمد سعيد آمد و به فرانسه چيزي پرسيد، گفتم چرا غاده السمان را نياوردي گفت رفته احلام را بياورد.
 گفتم جهان جاي بهتري نبود اگر همه با هم در يک زمان آمده بوديم و دست در دست هم مي خوانديم، حبيتک بالصيف... حبيتک بالشتا؟
شهرزاد ناگهان از توي هزار و يک شب بيرون پريد و گفت خنيا گران بنوازند که امير سه پسر زاييده است... گل، خاک، گندم.

محمد فلاح نيا
بهمن 1397

حلم منتصف الصيف
 
حلمتُ أنّ أبا نؤاس جاء وأخذني الی رؤية جروح مهيار الدمشقي.
 بالطريق تذكرت ان فيروز قبلت جروح القدس ذات مرة و طابت الجروح .
ولما مررنا  على بوابة دمشق جاء احمد سعيد يسالني بالفرنسية فقلت : لماذا لم تأتِ بـ غادة السمان ؟ اجابني ذهبت لتأتي بـ أحلام  .
فقلت الم يكن العالم أجمل شكلاً لو أتينا معاً في زمنٍ واحد يداً بيد ونغني .. حبيتك بالصيف ... حبيتك بالشتا؟
 فجأةً خرجت شهرزاد من  الف ليله وليلة وقالت فليعزفْ العازفون فقد رزق الامير بثلاثة صبيان : الورد و التراب و القمح...

مترجم: رضا ساعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر